عـــــــــطــش
صدای پای غروب می آید
نگاه کن بهار!
تجلی سرابِ رخت بر جدارِ دلم را
برای روشنی دل،
کمی نگه کافیست
کمی گلایه زمعنای این سکوت عمیق
کمی ترانه ی غمگین به زیر لب کافیست
وجود بی شررم،
بسان برکه ی آب
جمال پر قمرت،
بسان جام شراب
وانعکاس قمر در سطوح برکه ی آب
چه بی نظیر و چه کمیاب
و موج در دریا
چو بشکند زیباست
و غم به سینه ی عاشق
اگر به قطره ی اشکی بدل شود زیباست...
تقدیم به استاد بزرگوارم!
این چنین جان دادن ودلبر نوازی تا به کی
تا به کی در حبس تن آه از نهادم بر کشم
در پی وصل تو ام دلدار نازی تا به کی
می رود مجنون ِ اشکم در پی لیلای دوست
با دل افسرده ی من عشق بازی تا به کی
می زنم سنتور ِ دل را با تمنای وصال
با مضامین جدایی تک نوازی تا به کی
یاد آن ضیف شبانگاه من ویارم بخیر
ای دل لایعقلم مهمان نوازی تا به کی
عشق تو چون شعله ای در عمق دل افروخته
در طواف سوز دل ای جان ! گدازی تا به کی
مست افسون تو ام افسانه ی مستانه ام !
ملک دل تسلیم و ویران یکه تازی تا به کی؟
امشب تمام آسمان آذین کنان
، مستند
بر شانه های گرم او همواره
دل بستند
من هستی ام را از نگاه گرم
او دارم
آنان نگین حلقه و انگشتر
دستند
در وصف نام او همین بس که
تمام عمر
مادر به صدر و عالمی بر او
بپیوستند...
دیگر مجال نیست ...
دگر وقت ِ مردن است...
تقدیر گل ، برای همیشه فِسُردن است
اینجا سکوت ، بدترین فریاد اعتراض؛
آنجا هجوم ، بهترین سیمای گفتن است
اینجا که درد بهترین تسکین والتیام ،
چشمان ِ تر، قصیده ای ا ز یک سرودن است
اینجا که عشق ، زندگی ، بودن، حرام شد
گویی که مرگ ، بهترین راه نمردن است...
اینجا (عدم) ، نِکوترین تقدیر ِ عاشقی ...
آنجا (شدن) ، برای همیشه شکفتن است
شاید میان این همه تعبیر ِ آشنا ،
سهم من از حضور، کمی دل سپردن است .....
درون پهنه ی هستی
اسیر فاصله هستم
زلمس غربت مهدی
میان جمعه شکستم
برای مرگ فراغت
هزار توبه ببستم
زشوق رؤیت شمست
به زمهریر نشستم
بلور یخ شده جمعه
اسیر فاصله هستم
زشرب شربت وصلت
بسان نشئه ی مستم
غبار جلوه ی سبزت
قصور پیکر پستم
جهان وبود ونبودم
فدایت ای همه هستم
| Design By : Night Melody |

